رنگين کمان
|
||
من پری کوچیکی بودم که سرنوشت اونو از دنیای رویاها به دنیای واقعیت ها آورد، از شرق به غرب، از ایران به آمریکا.
نمی دونم چی به سر اون پری کوچولوئه اومد ... مثل این که بزرگ شد، بزرگ شد و با تجربه، تجربه های خوب و البته بد ...
می دونم که راضیه از همهء این تجربه ها، راضیه از هر اونچه که توی این مدت انجام داده، توی این دو سالی که اینجا بوده 

اگه زنده بودي، امروز تولدت بود، اگه زنده بودی ...
هميشه به يادتم دائی خوبم.
I was in LOVE with Him
آره، از صميم قلب دوستش داشتم و هيچکس خبر نداشت، حتی خودش و شايدم خودم.
امروز که برای هميشه از هم خداحافظی کرديم، امروز که تموم روز رو گريه کردم فهميدم که چقدر عزيز و دوست داشتنی بود، گفت که برمی گرده و بهمون سر می زنه، اميدوارم ولی بعيد می دونم، در گير کار و زندگی جديش می شه و همه چيز رو فراموش می کنه ...
هر جا که هستی شاد و موفق باشی، چيزی که موقع خداحافظی بهش گفتم و از ته دل براش آرزو می- کنم.
راستی مثل اينکه من دوباره برگشتم ...
و اما اولين نوشته من در محل سکونت جديد (البته الان يک ماه هست که اينجائيم)، به توسط کامپيوتر و کانکشن جديد، در سال جديد و خلاصه کلی چيزای جديد ديگه!
توی اين يک ماه که ننوشتم اتفاقات خوب و بد زيادی افتاد که خوب اگه شد امشب و اگه نشد تو يه فرصت ديگه راجع بهشون خواهم نوشت.
فعلاْ برم به يه چند تا کار کوچولو برسم 
و اما آخرين نوشته من در محل سکونت فعلی!
ما فردا کليدهای خونه جديد رو تحويل می گيريم و اسباب کشيمون شروع می شه، هر چند که من اسبابی ندارم و اون چيزائی هم که دارم همچنان توی چمدونام هستن، ولی خوب به هر حال اونا رو هم بايد بکشيم ديگه!
خوشحالم، فکر کنم بيتا هم خوشحاله، به قول امير (برادرش) الان خوشحاليم 
خوب در کل امروز روز خوبی بود، بعد از کلاس راضيه گفت ليلا نهار مياد خونه ما،تو هم بيا و رفتيم و خوب خيلی خوب بود،بعدشم می خواستيم بريم عبدی (همسر راضيه که مسابقه فوتبال داشتن) رو تشويق کنيم که نشد، حالا قرار شد يه وقت ديگه بريم.
تا بعد ...
"The more you give,
the more you get back.
That's the way love works."
May the love you give all year
come back to you in many ways on
Valentine's Day.
دو خط اولش يه چيزی تو مايه های از هر دست که بدی از همون دست می گيريه، چيزی که واقعا بهش اعتقاد پيدا کردم.
پارسال يه همچين روزی بود که قرار شد بعد از کارم بريم شرايتون، بريم تا من بهش هديه بدم و اون خيلی راحت ...
خيلی راحت شروع کنه غزل خداحافظيو خوندن و ۲ روز بعدشم بگه داماد شدم و تموم شد و رفت و واقعا هم تموم شه و بره.
آره، دقيقا يه همچين روزی بود که برای آخرين بار ديدمش. برای آخرين بار ديدمش و فکر کردم که دنيا هم به آخر رسيده، اما اينجور نبود ...
چند وقت بعدش بی بی اومد ايران، دم دمای رفتنش با عليرضا آشنا شدم و دو - سه هفته از رفتنش نگذشته بود که فهميدم منم به قول اونور آبی ها، اينور آبی شدم و خوشحالم که اينور آبی شدم، چون به هر حال دنبالش بودم و اينور آبی شدن با تموم سختی هاش تجربه فوق العاده بزرگيه فقط حيف که تنهام، کاش خانوادم هم بودن، کاش عليرضا هم بود و کاش که خيلی های ديگه هم بودن.
البته الانم بد نيست ها، دوباره با هميم، با بيتا ...
مثل اون سال ها، اون سالها که يه همچين شبی می رفتيم بيرون و غصه می خورديم که چرا کسی به ما کادو نمی ده، اصلا چرا کسی دوستمون نداره

امسال هم مثل همون سال هاست، پيش هميم، به خيال خودمونم اون مجسمه رو داره و منم عليرضا رو، اما ما اينجائيم و اونا اونجا و تازه مطمئن هم نيستيم که دوستمونم دارن يا نه!!!
دلم می خواد هر چند وقت یه بار بیام اینجا یه غُری بزنم و برم، اما نمی شه، یعنی نمی خوام و دارم خودمو عادت می دم که همه چیزو تو سر رسیدم بنویسم، سر رسید که چه عرض کنم، یه تقویم کوچولو مال بانک ملی که عموم بهم داده بود و به زور بشه چند کلمه در مورد هر روزت توش بنویسی! چه می دونستم امریکا که بیام این مرض جدیدو پیدا می کنم، حالا سال که تموم شه مشکلم حل می شه، یه سالنامه دارم که یه کم آبرومندانه تره 
داشتم می گفتم که نمی خوام غُر بزنم چون نمی خوام که ناشکری کرده باشم و به علاوه به قول خورشید خانوم ترجيح می دم دردامو برای خودم نگه دارم، اما نمی شه! وقتی می بینم که راضیه می تونه هر موقع که بخواد هر چیزی رو که اراده کنه بخره و برای خانوادش بفرسته دلم می سوزه، دلم می سوزه که من نمی تونم براشون کاری کنم که هیچ، تازه ممکنه که مجبور شم بازم ازشون پول بخوام و بدتر از اون اینکه اومدم اینجا به این امید که لا اقل اینجا بتونم رو پای خودم بایستم!
بگذریم ...
همین که دوست خوبی مثل بیتا دارم از همه مهمتره. همش احساس گناه می کنم؛ اینجا که اومدم تازه فهمیدم که چقدر پدر و مادرمو به خاطر خودخواهی های خودم اذیت می کردم، چقدر برام زحمت می کشیدن و به نظرم نمیومده و حالا مطمئنم که بیتا داره اذیت می شه، نه این که اصولا خودخواه و اذیت کن باشم، نه ...
اما می دونم که یه موقع هائی ناخودآگاه این اتفاقات میفته و خیلی هم بده. امیدوارم همه چیز با گذشت زمان بهتر بشه، همه می گن باید یه چند ماهی رو همینجور بگذرونی و برای تو هنوز زوده که غُر بزنی 
بالاخره چهارشنبه هفته پیش رفتم و Permit امو گرفتم و از شر Driving Manual خوندن خلاص شدم، به نظرم اون امتحان و اون کتاب هیچ سنخیتی با هم نداشتن، امتحان فوق العاده راحتی بود.
دیشب منو بیتا Baby Shower یکی از همکاراش خونه منيژه دعوت بودیم که از اونجائیش که قرار شد من قلیون چاق کنم (خدا خدا می کردم که جلوی اجنبی ها خیط نشم و خوشبختانه نشدم) و بیتا عربی برقصه هیجان انگیز شد! البته خودشونم اعتراف کردن که معمولا Baby Shower ها بی مزه هستن و این یکی اینجوری نبود و بیشتر شبیه مهمونی بود و از این حرفا ...
خلاصه که خوب بود و به من خوش گذشت، بيتا رو نمی دونم!